|
رَبُّ المَشرقَینِ و رَبُّ المَغرِبَین* فَبِــاَیِّ آلاءِ رَبِّکُـما تُکَـذِّبان
|
در خطبه 143 نهج البلاغه از زبان امیرالموءمنین علی (ع) آمـــــده است:
آگاه باشید، زمینی که شما را بر پشت خود حمل می کند، و آسمانی که بر سرتان سایه می اندازد، مطیع پروردگــار شمایند، و اگر این زمین و آن آسمان برکات خود را بر شما ارزانی میدارند ، به خاطـر دلسوزی برای شما ، یا نزدیکی جستن به شما و یا خیری که از شما انتظار دارند نیست ، بلکه به خاطـر آن است که از سوی پروردگار مــأمـورند که به شما سود رسانند، و آنان هم اطاعت کرد ه اند. خداوند زمین و آسمان را برای مصالح شما بر پای داشته و آنـــان هم بر پای ایستاده اند.
سلام دوستان. پست امروز را با خطبه ای زیبا و پر محتوا از کلام حضرت علی (ع) شروع کردم.
راستش مدتها قبل عکسهایی دیده بودم که مرا وادار به نوشتن این مطلب کرد و این خطبه را هم در رابطه با آن آوردم.عکسهایی که من دیدم مربوط به اعجاز خداوند در طبیعت بود . زمانی که آن تصاویر را دیدم تا مدتی بهت زده و پریشان بودم.از خودم خجالت کشیدم و از نام انسان که بر روی خودم نهاده ام.
من ، انسان ، خلیفه خدا بر روی زمین ،....آنقدر غرق گناهم که وجود خالقم را فراموش کرده ام. چشمانم را بر روی حقایق بسته ام و همه چیز را در همین زندگی چند روزهء دنیا میبینم.فقط یاد گرفته ام که بگویم دنیا محل گذر است اما نفهمیده ام که برای رد شدن از یک گذرگاه و رسیدن به مقصد باید توشه ای فراهم کنم.
خجالت کشیدم ... وقتی دیدم درختی رو به قبله ایستاده و تمام عمر در رکوع برای خداوند بوده است .
عرق شرم بر پیشانیم نشست وقتی دیدم درختان یک جنگل خود را با ذکر توحید در آمیخته اند به شکل لا اِلهَ اِلاّ الله در آمده اند.
بهت زده شدم وقتی گیاه کاکتوس را دیدم که نام مقدس الله را برای همیشه در وجودش جای داده بود.
وباز هم شرمنده شدم وقتی ......
بهتر است خودتان بینید و قضاوت کنید.





أینَ مُعِزَُّ الأولیاء وَ مُذلُ الأعداء
این زلف سیه نیست، غم جان من این است
آشوب رسان شب هجــــــران من این است
جمعیت احوال پریشـــــــان من مهدی است
سررشته کفر من و ایمـــان من مهدی است
در هر دو جهان سلسله جنبان من مهدی است
دیریـــست که دل در شکــــــن مـوی تو دارم
جــــــــان در بدن قامت دلــــــــــجوی تو دارم
افســـــر به سر از خــــــاک کف پــای تو دارم
دل در هــــــوس طـرّه گیســـــــوی تـــو دارم
من بــلبـــلم و سیر گلســــــتان من مهدی است
خواهــــــم که بــه قربان تو و تــــور تو گردم
بنشینــــی و پــــــــــرگار صفـــت دور تو گردم
قربـــــــــان تو از بهــــــر تو و جــــــور تو گردم
برخیــــــزم و یعقــــــوب صفـــــت دور تو گردم
یا رب چه کنم یوسـف کنعـــــان من مهدی است
جز دســــت دل از خـــــوان غمت بهـــره ندارم
از کـــــــاســه بزم تو به جـــــز زهــــــــر ندارم
جایــــــــی به جــز از کوی تو در دهــــــر ندارم
غیـــــر از تو کسی من که در این شهـــر ندارم
ســــرو من و بـاغ من و بســـتان من مهدی است
ای یـــــار به شیرینـــی گفــــتار تو سو گــــــند
بــر حاشــــیه مصحف رخســــار تو سوگـــــــند
بــرخـال و خط و عارض رخســار تو سو گــــــند
سو گـــــند به خط تـو که قـــــرآن من مهدی است
یابن الحسن .مَتی تَرانا وَ نَراکَ وَ قَد نَشَرتَ لِواءَ النَصرِ تُری.
اَللّهُمّ اغفِرلیَ الذُنوبَ الّتی تَهتِکُ العِصَم
اَللّهُمّ اغفِرلیَ الذُنوبَ الّتی تُنزِلُ النـــِــقَم
اَللّهُمّ اغفِرلیَ الذُنوبَ الّتی تُغیِرُ النِعَــــــم
اَللّهُمّ اغفِرلیَ الذُنوبَ الّتی تَحبِسُ الدُّعـــا
اَللّهُمّ اغفِرلیَ الذُنوبَ الّتی تُنزِلُ البــَـــــلاء
اَللّهُمّ اغفِرلی کُلَّ ذَنبٍ اَذنَبتُه و َکُلََّ خَطیئَةٍ اَخطَاتُها
ای منزه از هر عیب ، ای آغاز موجودات اولین و ای آخریـــن پایان.
خدایا بیامرز برایم آن گناهانیکه میدرد پرده های عصمت را خدایا بیامرز برایم آن گناهانیکه فرو ریزد بد بختیهــــــــــا را
خدایا بیامرز برایم آن گناها نیکه دگرگون سازد نعمتـــــها را
خدایا…….
خدای من ، مهربان من ، و ….. ای تمام عشق من.
زبان من ناتوان تر از آن است که با بزرگی چون تو تکلم کند.
از زبان مولایم و آنکه تمام هستی به فدای او … با تو حرف میزنم.
«ای معبود من و ای آقا ومولای من و ای مالک و اختیار دار من…. ای آگه از بی چیزی ونداریم.ای پروردگار… از تو میخواهم به حق خودت و به ذات مقدست و به بزرگترین صفات ونامهایت که قراردهی اوقاتم را در شب و روز به یاد خودت ،…..و کردارم را مقبول درگاهت گردانی تا اعمال وگفتارم همه یک جهت برای تو باشد.»
خدای مهربانم … میدونم که شنیدی یکی از بنده هات در موردت چی گفت. و به حق که خوب گفت.
اون بنده خدا با لهجه ساده روستایی اش میگفت: خوبه که خدا خودش خداست. اگه نعوذبالله من خدا بودم (با عرض شرمندگی) کوفت هم به کسی نمیدادم بخوره.
راست میگفت. راستی که خوب خدایی داریم.این همه گناه و معصیت در محضرش انجام میدیم ولی یکبار نشده که به خاطر انجام گناه رزقمان را قطع کنه.
و ما بنده ها … چه کرده ایم . فقط همیشه از خدایمان طلبکاریم. آیا تا حالا فکر کردیم اگر قرار بود در عوض هر گناه یک نعمت از ما گرفته بشه الان همه مان از گرسنگی مرده بودیم و اصلا نسل آدمیزاد منقرض میشد.
گاهی وقتها با خودم میگم خوش به حال حیوانات. اگه اعمالشان حیوانی است خودشان هم حیوان هستند. ولی ما …. وای ….وای…. وای…..
مثلا انسانیم اما دریغ از انسانیت. از انسان بودن ناطق بودن و روی دو پا راه رفتن را یاد گرفته ایم.همین و بس.
در یک حدیث از ائمه (ع) خواندم که هیچ حیوانی به دست بشر شکار نمی شود مگر اینکه حمد و ستایش خداوند را کنار گذاشته باشد.و وقتیکه زبانش از تسبیح خداوند باز ایستاد خداوند مرگ طبیعی را از او میگیرد و او را به دام انسانها می اندازد.
پس ای بشر و ای بشر زاده …. دریاب آبرویت را که حیوانات هم به بعضی از انسانها شرف دارند.
خدایا به حق علی و فاطمه ، و به حق یوسف فاطمه ما را ببخش و هدایتمان کن. آمین

« السلام علیک یا بقیة الله»
یابن طه، یابن یاسین، یابن نور
کی شود از کعبه بنمائی ظهور
یابن طه ، کی ز یُمن مقدمت
میشود چشم عدویت جمله کور
یابن طه، یابن حیدر ، یا حبیب
کن دلم از نور زهرا غرق نور
یابن طه ، ای صفای زندگی
دفعه ای از منزل ما کن عبور
شکر حق با غصه ات خو کرده ام
با غمت دل میشود غرق سرور
کی شود ، وقت نماز نافله
نزد تو یابم سحر فیض حضور
التماست می کنم بهر دعا
ای سلیمانا نگاهی کن به مور
من نِیَم آگه چه حالی میشوی
چون کنی پرونده من را مرور
با تمام وجود می خوانمت ، ای خورشید پنهان. نه! تو پیدائی ، این منم که در پس گناهانم غایبم.
پس با نور وجودت مرا از تاریکیهای سیاه چـال گناه به سوی نور و رو شنائی هدایت فرما.
آدینه ای دیگر ... روزی دیگر ... سالی دیگر... روزهایم تبدیل به ماهها شد و ماهها تبدیل به سالها . قافلــــه عمرم به سوی آخرت روانه شد و ..... تو نیامدی.
گل همیشه بهارم خدا کند که بیائی.........

وَما اَصابَکُم مِن مُصیبةٍ فَبِما کَسَبَت اَیدیکُم
هر مصیبتی که به شما رسد به خاطر کارهائی است که خودتان کرده اید.
شوری/30
سلام دوستان . امروز هم با کوله بار دیگری از احادیث و روایات به دیدار شما آمدم . امیدوارم از این مطلب استفاده کنید.
یکی از مقدرات حتمی ما مرگ است که هیچ گریزی از آن نیست و هر کس خواه و ناخواه روزی عمرش به پایان میرسد و شربت مرگ را خواهد چشید . مرگ یکی از اسراری است که هنوز بشر نتوانسته پی به اصل آن ببرد. با این بیان معلوم می شود که اصل مسئله مرگ و زندگی به دست ما نیست . اما آنچه تا حدودی دراختیار ماست مسئله جلوگیری از بیماریها و ایجاد طول عمر است،و امروزه جلوی بسیاری از مرگ و میرها و بیماریهای مهلک را که گاه باعث تلفات بسیار سنگینی می شد گرفته اند.
اما شاید هیچگاه به ذهن دانشمندان خطور نکند که ممکن است برخی از اعمال خوب و بد و بعضی از گناهان در ایجاد بیماریها ، کاهش و افزایش طول عمر مؤثر باشد.
امیرالمؤمنین علی (ع) در حدیثی می فرماید:« از گناهان بپرهیزید که هیچ بلا و کم شدن روزی نیست جز به واسطه گناه،حتی خراشها و زخمهای بدن و سقوط و افتادن و هر مصیبتی.»
همچنین امام صادق(ع) فرمودند:« کسانی که به واسطه گناهان می میرند بیش از کسانی هستند که به عمر طبیعی از این جهان می روند.» چنانچه در مورد اعمال نیک هم این عقیده را داریم و میدانیم که اعمال خوب ما در خوشی و سعادت ما اثر دارد.همچنان که امام صادق(ع) فرمودند:« آنان که در دنیا به واسطه احسان]و نیکی به مردم [ زندگی می کنند ]و زنده اند [ بیشتر از کسانی هستند که به عمرهای طبیعی زندگی می کنند.»
درباره برخی از اعمال نیک چون صله رحم و نیکی به پدر و مادر روایاتی آمده است که عمر سه سال را به سی سال افزایش می دهد.
اساساً یکی از اعتقادات ما شیعیان مسئله " بداء " است واینکه خدایتعالی برای هر انسانی دو اجل قرار داده است : یکی اجل حتمی که با فرا رسیدن آن مرگ قطعی است و هیچ چیزی نمی تواند جلوی آن را بگیرد ، و دیگری اجل غیر حتمی و به اصطلاح "موقوف" و " معلق" است که با کارهای نیک و صدقه و دعا و امثال آن رفع می شود .
امام باقر (ع) به محمد بن مسلم می فرماید:
« آیا به تو خبر ندهم از چیزی که شفای هر دردی حتی مرگ در آن است ؟ عرض کرد : آری . فرمود: آن دعا است.»
پس بیائید ما هم برای همدیگر دعا کنیم و از خدا بخواهیم:
بار الها عاقبت همه ما را ختم بخیر بگردان . آمین یا رب العالمین.
راستی دوستان من اجل اولم را گذرانده ام شما چطور؟ اگه هنوز فرصت دارید قدر لحظات زندگی تان را بدانید.

سلام به یاران همیشگی .امروز مطلبی در مورد دعا خواندم که توجه مرا به خودش جلب کرد .امیدوارم شما هم بخوانید و مرا دعا کنید.
بر خلاف آنچه در ذهن بعضی وجود دارد ، دعا تنها برای موقع گرفتاری و شداید نیست، بلکه خدایتعالی کسانی را که فقط در گرفتاری و محنت به درگاه او روی آورده و دعا میکنند مورد نکوهش قرار داده ، می فرماید:
« و چون به انسان گرفتاری رسد ما را در حال خفتن یا نشسته و ایستاده بخواند ، و چون گرفتاریش را برطرف کنیم برود، گوئی اصلا ما را برای گرفتاری که به او رسیده بود نخوانده است .»
در این زمینه آیات متعددی وجود دارد .همچنین در روایات نیز ائمه هدی علیهما السلام به پیروان خود دستور داده اند که در همه حال به درگاه خداوند بروند و دعا کنند_چه در حال خوشی و چه در حال ناخوشی و سختی_ و حتی در برخی از روایات آمده است که اگر کسی جز در وقت گرفتاری دعا نکند دعایش مستجاب نمی شود.
امام صادق(ع) فرمود:کسی که پیشدستی در دعا نماید]و همیشه و در هر حال به درگاه خداوند دعا کند [ در وقت نزول بلا دعایش مستجاب گردد و فرشتگان گویند: صدائی آشناست، و دعایش باز نگردد.و کسی که پیشدستی در دعا نکند]و فقط در وقت نزول بلا دست به دعا بردارد[دعایش در آن وقت مستجاب نگردد وفرشتگان گویند : این آواز را نشناسیم.
خدایتعالی به داود(ع) وحی فرمود:مرا در روزهای خوشی وآسایش یاد کن تا من دعای تو را در روزهای گرفتاری و سختی اجابت کنم.
دیل کارنگی روانشناس امریکائی در اینباره میگوید:
«بسیاری از ما وقتی از زندگی به ستوه می آئیم و به آخرین حد نیروی خود می رسیم در ناامیدی و یاس رو به خدا بر میگردانیم. البته در موقع گرفتاری هیچ کس منکر خدا نیست ؛ اما چرا تا مرحله ناامیدی و یاس صبر کنیم؟ چرا هر روز تجدید قوا ننمائیم ؟ چرا برای عبادت منتظر فرا رسیدن روز معینی بشویم؟»
خداوندا ما را ببخش و الطاف بی پایانت را ازما دریغ مکن!
لا اِله اِلاّ اَنت سُبحانَکَ اِنّی کُنتُ مِنَ الظالِمین فَاستَجَبنا لَهُ وَ نجَیناهُ مِنَ الغَم و کَذالِکَ نُنِجی المُومِنین.
شگفتیهای آفرینش انسان
«از خطبه 83 نهج البلاغه: ]آیا میدانی تو کیستی و چگونه پدید آمده ای؟[
این انسانی است که خداوند اورا در تاریکیهای رحم،ودر غلاف ها وپرده ها پدید آورد:]به این صورت که[نطفه ای بود ریخته شده، و خون بسته ای که شکل نیافته،و جنینی در رحم و طفلی شیرخوار،و کودک و آنگاه نوجوان .
سپس خداوند به او دلی حفظ کننده، و زبانی گویا،و چشمی بینا عطا کرد تابفهمد و عبرت گیرد، واز گناه دست کشد وباز ایستد. اما آنگاه که به حدّ اعتدال خود رسید، وپیکرش آراسته شد، استکبار ورزید و از حق گریخت، چموش وبی باک شد، با دلو هوا وهوس]برای زندگی خود[ آب کشید،و در طلب دنیا به تکاپو افتاد ، غرق در لذات گوارایش ، و خام اندیش درباره خواسته هایش.نه بلا و مصیبتی را احتمال میدهد، و نه هیچ ترسی او را خاشع می گرداند.سرانجام فریب خورده و غرق در فتنه جان داد ، و زمان اندکی در لغزشهایش زندگی کرد ، از نعمت های خداوند سودی نبرد، و فریضه ای به جای نیاورد.
در اواخر این سرکشی و خوشگذرانی سختیهای مرگ به سراغش آمد ، پس در حیرت شد وخواب ازچشمش ربوده گشت ، درحالی که به شدت درد میکشید، وبا بیماریهای گوناگون گلاویز بود. در کنارش برادری دلسوز، و پدری مهربان وهمسری که از بیتابی ناله میکند و ازدلهره به سینه می زند ، گرداگرد او حلقه زده بودند و او در سکرات مرگ که هر چیز دیگری را از یاد میبرد ، و در اندوهی فراوان و ناله ای جانگداز ، و جان کندنی سخت و کوچی سخت ودشوار گرفتار بود! سپس با نا امیدی کفن ها را براو می پیچند ، رام و تسلیم به سوی گور می برندش ، آنگاه او را روی چوب های تابوت می اندازند واو مانند شتری که تازه از سفر بازگشته ، وامانده و بی رمق ورنجور ونزار گشته. فرزندان یاری میدهند وبرادران به کمک میشتابند و او را بر میدارند و تا سرای غربت و محلی که دیگر دیده نخواهد شد ، میبرند.
و آن هنگام که تشییع کنندگان می روند ، و مصیبت زده ها باز می گردند ]در همان شبی که دفن شده است، ماموران خداوند[ او را در قبر می نشانند تا پرسشهای بهت انگیزی را پاسخ گوید ، و لغزش هایش در امتحان الهی روشن گردد. از همه مهمتر وسخت تر افتادن در آب جوشان و سرنگون شدن در دوزخ وسوختن درآتشی است که پی در پی زبانه میکشد، و هر دم بانگ آن تیز تر میگردد. نه ساعتی می آرمد تا شخص آسایش یابد، و نه لحظه ای آسوده می گذارد تا رنج او برطرف گردد. نه توانی است که درد را باز دارد و نه مرگی تا وی نجات یابد ، و نه خوابی که اندوهش را برطرف سازد، بلکه مرگی پس از مرگی و عذابی پس از عذابی در میرسد و ما از این عذاب به خدا پناه میبریم.»
اگه وقت کردی کمی به این خطبه فکر کن!

الله اکبر الله اکبر
لا الله الا الله والله اکبر
الله اکبر ولله الحمد الحمد لله علی ما هدانا
وله الشکر علی ما اولنا
«ای خدائی که در برابر احسان به بندگان پاداش نخواهی، واز عطا
وبخشش پشیمان نمی گردی، ای کسی که مزد بنده خویش را بیش
از عمل او می دهی.....
......خداوندا پس تو را سپاس همراه با اقرار به بدیهایمان و اعتراف به
سهل انگاریهایمان ، در حالی که در قلوبمان ندامت قطعی، وبرزبانمان
عذر صادقانه داریم،مارا با توجه به اعتراف به تقصیری که در این ماه
داشتیم مزدی عنایت کن که تدارک کننده فضیلت های دلخواهمان، و
جایگزین ذخیره هایی که مورد علاقه ماست باشد، وعذر ما را در کوتاهی
از ادای حقت قبول کن ، و در آینده عمرمان را به ماه رمضان آینده که در
پیش داریم برسان...
......بارالها در این روز فطر که آن را برای اهل ایمان عید وشادی ،وبرای
اهل آیین خود روز اجتماع و گردهمایی قرار دادی به درگاهت توبه
می کنیم ، .......
پس آن را از ما بپذیر ، واز ما راضی شو، وما را بر آن استوار بدار.»
« گزیده ای از دعای وداع با ماه
مبارک رمضان از صحیفه سجادیه»

ماه رمضان هم آمد ورفت وفقط من ماندم با یک کوله بار حسرت.
حسرت روزهای از دست رفته ماه مبارک رمضان.
خدایا...در این آخرین روزها وساعات این ماه پر برکت کمکم کن تا...
...دستهای خالی من منتظر کرم توست
به قرآن تو سوگند ای خدای خوب من هرچه
سزاوار حریم خود بدانی یا ندانی دوستت دارم
سلام دوستان.در ادامه مطلب گذشته داستان دیگری از ارواح در عالم ذر را به نقل از کتاب عالم عجیب ارواح مینویسم.
«در سال1352 در خدمت یکی از علماء بزرگ به نام آیت الله آقای "حاج شیخ موسی زنجانی" رحمة الله علیه از مدینه طیبه برای انجام اعمال حج به مکه معظمه می رفتیم.
این عالم بزرگوار با آنکه سفر اولش بود تمام راهها را می دانست و حتی اسامی کوههای مکه را که اکثر اهل مکه آنها را نمی دانستند او برای ما معرفی میکرد و تمام محله های مکه معظمه را بهتر از اهالی مکه میشناخت.
یک روز از من خواست که با او به طواف بروم زیرا ازدحام جمعیت طوری بود که لازم بود من به او کمک کنم. وقتی با او به طرف مسجدالحرام می رفتیم او در راه وحتی در داخل مسجدالحرام همه جا رابهتر ازمن که مکرر مشرف شده بودم میشناخت ومی گفت: من نمیدانم از کجا این اطلاعات را کسب کرده ام وچون خودش از علماء بزرگ بود و از عالم قبل از این عالم خبر داشت به من فرمود : احتمالاً من در"عالم ذر" بیشتر در این حدود بوده اما حالا در چه زمانی این زندگی برای من بوده است خدا میداند.
یک روز با آن لهجه ترکی مخصوص به خودش که بسیار شیرین بود به من گفت: امروز از یک جریان که برای تو آن را نخواهم گفت متوجه شدم که من در زمان پیامبر گرامی اسلام زمانی که در این شهر زندگی میکرده اینجا بوده ام و این اسامی را آن وقتها یاد گرفته ام ، نه آنکه فکر کنی منظورم این است که با این بدن ظاهری اینجا زندگی میکرده ام بلکه در همان "عالم ذر" یعنی با روحم، با بدن ذره ایم در این شهرخدمت "پیامبر(ص)"بوده ام.

سلام دوستان عزیز. در ادامه مطلب گذشته داستانهایی واقعی از ارواحی که هنوز به دنیا نیامده و
متعلق به عالم ذر هستند برایتان نقل می کنم.
ارواح واشیاء نورانی
یکی از علماء ونویسندگان بزرگ نقل میکند:شبی خواب از سرم پریده بود وبا آنکه بسیار خسته بودم
هرچه میکردم به خواب نمیرفتم لذا ازمیان رختخواب بیرون آمدم وبه اتاق کتابخانه ومطالعه ام رفتم و اتفاقاً کتابهائی که در مساله روح وتحقیق از حقیقت وآثار وصفات آن داشتم ردیف کرده بودم تا درباره مسائل روحی تحقیق بیشتری بکنم،ناگهان صدائی شبیه به صدای تعدادی گنجشک که به جان هم افتاده باشند در خارج از اتاق توجه مرا جلب کرد،لذا از اتاق بیرون آمدم. هوا بسیار تاریک بود،اما روی ایوان بزرگ منزل ما حدود چهل یاپنجاه شیئ نورانی شبیه جرقه آتش این طرف وآن طرف میرفتند و
قطعاً صدایی که به گوشم می رسید از اینها بود.
من اول فکر کردم خیالاتی شده ام ویا خواب میبینم لذا مقداری چشمم را مالیدم وقدری خودم را تکان دادم و یقین کردم که نه به خواب رفته ام و نه خیالاتی شده ام . مدتی کنار ایوان نشسته و به این اشیاءنورانی نگاه میکردم. در این بین همسرم که دیده بود من مدتی است از اتاق بیرون رفته ام و چون من مقداری هم کسالت داشتم در پی من حرکت کرده بود ومن که مبهوت آنها شده بودم،وقتی ناگهان اورا در کنار خود دیدم از جا پریدم و به او گفتم:ببین تو هم آنچه را که من میبینم مشاهده میکنی یا نه؟
او گفت:راستی این اشیاء نورانی چیست که اینجا پراکنده شده اند؟
در این بین یکی از آن اشیاء نورانی به طرف همسرم آمد و او هم بی اختیار دهانش را باز کرد وآن شیئ نورانی را بلعید و بقیه اشیاء نورانی هم از چشم ما محو شدند. من به همسرم رو کردم وگفتم:چرا آنرا بلعیدی؟
گفت:من چیزی متوجه نشدم فقط خمیازه ام گرفت، وقتی خمیازه کشیدم وچشمم راروی هم گذاشتم
و باز کردم دیگر آن اشیاء نورانی راندیدم. گفتم:آیا متوجه نشدی که یکی از آنها وارد دهان تو شد وتو آن رابلعیدی؟
گفت:نه،فقط احساس کردم که هوای دهانم خنک ومعطّر شده ولی آن راطبیعی تصور می نمودم.
من که آن شب وشبهای قبل وبعد از آن مشغول مطالعه مسائل روحی بودم و از طرفی چهار ماه بود که همسرم حامله شده بود و می دانستم که «جنین» در رحم پس از چهار ماه ، روح در بدنش وارد میشود با خود گفتم :نکند این شیئ نورانی همان روح«جنین» باشد که در رحم همسرم باید این ایام وارد شده وبه «جنین» ملحق گردد؟! لذا چند روزی این موضوع فکر مرا به خود مشغول کرده بود وبا هر یک از دانشمندان«علم الروح» هم که حرف میزدم از این موضوع چیزی نمی فهمیدند ولی آنچه من حدس میزدم آنها هم احتمال میدادند تا آنکه چهار ماه از این جریان گذشت،شبی در عالم خواب دیدم باز همان اشیاءنورانی روی ایوان منزل ما دور یکدیگر جمعند وسروصدای عجیبی به راه انداخته اند اما این دفعه آنها را به شکل انسانهای کوچک نورانی می بینم و حرفهای آنها را هم می فهمم.
آنها به یکدیگر می گفتند:الان «حامد»به جمع ما برمی گردد واز این جهت اظهار خوشحالی می کردند.ضمناً به خاطر آنکه من دوستی داشتم به نام«حامد» که در یک حادثه رانندگی از دنیا رفته بود قصد داشتم اسم فرزندم را اگر پسر باشد به یاد او «حامد» بگذارم.
لذا این جمله مرا تکان داد و از وحشت از خواب پریدم وقتی بیدار شدم متوجه شدم که همسرم در حال خواب ناله میکند. ناگهان به چشم خود دیدم که همان شیئ نورانی از دهان همسرم که خواب بود بیرون آمد و به طرف ایوان رفت و من وقتی سراسیمه به طرف ایوان دویدم چیزی مشاهده نکردم. در این بین همسرم از خواب بیدار شده بود وبه او احساس درد زایمان دست داد،باآنکه هنوز یک ماه به زمان وضع حملش باقی مانده بود.ما او را فوراً به بیمارستان رساندیم . او همان شب با ناراحتی زیادی وضع حمل کرد ولی آن طفل که پسر بود مرده به دنیا آمد.من با آنچه که در این دو جریان مشاهده کردم یقین بر وجود عالم قبل از این عالم برای ارواح نمودم،زیرا به هیچ وجه آنچه را که دیدم برایم قابل توجیه وتاویل بر غیر این تصوری که عرض کردم نمی باشد.
«بر گرفته از کتاب عالم عجیب ارواح نوشته سید حسن ابطحی»