|
رَبُّ المَشرقَینِ و رَبُّ المَغرِبَین* فَبِــاَیِّ آلاءِ رَبِّکُـما تُکَـذِّبان
|







أینَ الطّالِبُ بِدَمِ المَقتوُلِ بِکَربَلا...
أینَ المَنصوُرُ عَلی مَنِ اعتَدی عَلیهِ وَافتَری...
« کجاست منتقم خون حسین(ع)»
*******************
خبر از بازگشت دوباره به دنیا
در صبح عاشورا امام حسین(ع) رو به یاران خود نمود و فرمود:
«...به خدا سوگند! اگر ما را بکشند یقیناً بر پیشگاه پیامبرمان وارد خواهیم شد تا زمانیکه خواست خدا باشد در آن عالم می مانیم.
سپس من اولین کسی خواهم بود که زمین برایش شکافته می شود و همزمان با قیام قائم ما و رجعت امیرالمؤمنین(ع) و زندگی مجدد رسول الله (ص) رجعت خواهم کرد، و در آن هنگام از آسمان و از پیشگاه الهی نیروهای غیبی برایم فرود خواهد آمد، نیروهایی که تا آن زمان بر زمین فرود نیامده اند؛ و همچنین جبرائیل و میکائیل و لشگری از فرشتگان بر من نازل خواهند شد و جدّم رسول خدا(ص) پدرم علی(ع) و برادرم و خودم، و اصحاب و یاران من که دوستی آنها را خدا بر من منّت نهاد، بر مرکب هایی از نور سوار شده فرود می آیند، مرکب های نورانی که تا آن روز کسی سوارشان نشده است.
آنگاه پیامبر اسلام(ص) پرچم خود را به اهتزاز در خواهد آورد و پرچم و شمشیر خود را به قائم ما (عج) می سپارد.سپس ما در زمین تا آنجا که خدا بخواهد زندگی می کنیم.
پس خداوند از مسجد کوفه چشمه ای از روغن و آب زلال و شیر می جوشاند پس آنگاه امیرالمؤنین(ع) شمشیر پیامبر را به دست من داده مرا به مشرق و مغرب زمین مأموریت می دهد.به هیچ دشمنی نمی رسم جز آنکه خونش می ریزم و به هیچ بُت نمی رسم جز آنکه آن را می سوزانم.
تا آنکه به سرزمین هند رسیده آنجا را فتح می کنم.
آنگاه «دانیال» و «یونس» پیامبر به سوی امیرالمؤمنین (ع) حرکت می کنند و می گویند:
« خدا و پیغمبرش راست گفتند»
خدا با آن دو پیامبر، هفتاد مرد جنگی می فرستد که با دشمنان خدا جنگها میکنند، و لشگرها به سوی روم گسیل میدارند و آنجا را خدا برایشان فتح میکند.
سپس در پاکسازی زمین هر جنبنده ای که گوشت او را خدا حرام کرد میکشم، تا بر روی زمین جز حلال گوشت باقی نماند، آنگاه با یهود و نصاری و دیگر ملل و اقوام روبرو میشوم و آنان را بین انتخاب اسلام و شمشیر آزاد میگذارم؛ پس هر کس اسلام را انتخاب کند از او قدردانی میکنم و هر کس از اسلام روی گرداند خدا خون او را خواهد ریخت.
در آن روزها خداوند بر همه شیعیان ما فرشته ای خواهد فرستاد تا گرد و غبار مرگ را از روی آنان بزدایند و با مقام و منزلتشان در بهشت آشنا سازند.
در آن زمان هیچ کوری و زمین گیر و دردمندی بر روی زمین باقی نخواهد ماند مگر اینکه خداوند توسط ما اهل بیت(علیهم السّلام) از آنان درد و بلا را باز ستاند.
برکت و رحمت الهی از آسمان و زمین فرود خواهد آمد بدان حد که درخت به خواست خدا از وفور میوه سر به زمین نهد، میوه های تابستانی در فصل زمستان خورده می شوند، و میوه های زمستان در تابستان مورد استفاده قرار خواهد گرفت...
آنگاه خداوند بر شیعیان ما کرامت میکند و هر چه در روی زمین است و آنچه داخل آن است از دید آنها پنهان نخواهد ماند.»
به امید روزی که ...
در سایه عدل الهی...
تحت رهبری و حکومت جهانی حضرت مهدی(عج)...
و در سایبان لطف و کرم امام حسین(ع) خدمتگذار اهل بیت علیهم السّلام باشیم.


صبح ازل طلیعه ایّام زینب است
پاینده تا به شام ابد، نام زینب است
در راه دین لباس شهامت چو دوختند
زیبنده آن لباس، بر اندام زینب است
کوفه شهر عجیبی بود و ورود زینب داغدار به این شهر، آن هم در حالت اسیری، عجیب تر و درد آورتر.
بیست سال پیش بود که پدر زینب، امیرالمؤمنین(ع) به عنوان خلیفه مسلمین و پیشوای مردم، در همین کوفه حکومت میکرد و زینب به عنوان دختر آن امام، شکوه و عزّتی داشت.اینک دیده های مردم، زینب کبری را با لباسی کهنه و در هیئت اسیران، سوار بر شترها می بینند، که سرپرستی جمعی از کودکان شهدای کربلا را بر عهده دارد و در معرض دید و تماشای کوفیانی است که جشن پیروزی گرفته اند.
در کوفه در جمع مردم که به تماشا گرد آمده بودند، اشاره به آنان کرد و ندا داد:«اَنصِتوا»...و همه نفسها در سینه ها حبس شد.بانگ جرسهای شتران هم از نوا ایستاد و دختر علی(ع) پس از حمد و ثنای الهی، خطاب به آن کوفیان بی وفا و پیمان شکن گفت:
« ای کوفیان! برای چه هستید شادمان؟
ماییم خانواده پیغمبر شما
ما خارجی نه ایم.
ای کوفیان! به مرگ حسین، عید کرده اید؟
ای کوفیان که حیله و نیرنگ، کارتان
همواره بوده است دورویی، شعارتان
ای وای بر شما!
با دست خود نهال شرف را بریده اید
سوی حسین، نامه دعوت نوشته اید
آنگاه تیغ جور، به رویش کشیده اید؟...»
آنقدر گفت، تا که همه اشک ریختند.
از حسرت و ندامت خود، ناله ها زدند
زینب ادامه داد:
«چشمانتان برای ابد، پر ز اشک باد.
اشک دریغ و حسرت و اندوه جانگداز
ای مرگ بر شما!»
و مردم را ، قیامتی از شور و هیجان، از غم و اندوه، از پشیمانی و حسرت فرا گرفت و موجی پدید آمد، که والی کوفه از بیم شورش مردم، هرچه سریعتر کاروان را حرکت داد و به سوی شام روانه کرد.
در شام هم وقتی که یزید مغرورانه و متکبرانه بر تخت پیروزی تکیه زده بود و مستانه شعرهای کفرآمیز و عناد آلود«لَیتَ اَشیاخی بِبَدرٍ شَهِدوُا...» را می خواند، زینب باز علی وار، زبان فصیح و بلیغ خود را به نطقی افشاگرانه گشود و گفت:
«آهسته تر ، یزید!
قدری درنگ کن!
همواره دودمان نبی بوده سربلند
رسوا تویی نه ما،
این قدرتی که از پدرت ارث برده ای
عزّت برای ملّت ما نیست، ذلّت است.
از پای تا به سر شده ای غرق ننگها
امّا غرور، چشم تو را کور کرده است.
من از کدام ننگ تو داد سخن زنم؟
از ننگ جاودان نیاکان مُشرکت؟
از کاخ زورگویی و عیاشخانه ات؟
این قتل عام و عید ظفر؟ ...کور خوانده ای!
ما راه مستقیم حقیقت گزیده ایم.
از موجها چه باک!
بوده است و هست کشتی حق زیر پای ما
شکر خدا که شهد شهادت چشیده ایم
آب حیات ماست،
مرگی حیاتبخش که ما ارث برده ایم.
عزّت برای ما و خدا و پیمبر است.
ننگ ابد برای تو و خاندان توست...»
و اینگونه کوس رسوایی باطل و بیداد را بر چهار سوی تاریخ، به صدا در آورد و طشت فضاحت یزیدیان را از بام زمان به زمین انداخت.

یا اَبا عَبداللهِ اَشهَدُ لَقَدِ اقشَعَّرَت لِدِمائِکُم اَظِلَّة العَرشِ...
«یا اباعبدالله ، گواهی می دهم که لرزید برای ریختن خون شما سایه های عرش...»
وا حُسَیناه! ذَََبیحاً مِن قَفا وا حُسَیناهُ! غَسیلاً بِالدَّماءِ
=====================
شهادت حضرت علی بن الحسین زین العابدین (ع) بر امام زمان(عج) و شیعیانش تسلیت باد.
=====================
از حضرت صادق(ع) منقول است که: حضرت امام زین العابدین (ع) چهل سال بر پدر بزرگوار خود گریست و در این مدّت روزها روزه داشت و شب ها به عبادت قیام داشت و غلام آن حضرت هنگام افطار آب و طعام برای آن جناب حاضر می کرد و در پیش آن حضرت می نهاد و عرض میکرد: بخور، ای مولای من! حضرت فرمود:من چگونه آب و طعام بخورم، و حال آنکه پسر رسول خدا را با شکم گرسنه و لب تشنه شهید کردند؟ و این کلمات را مکرّر تکرار می ساخت و می گریست، تا آنکه طعام و آب را با آب دیده ممزوج و مخلوط میداشت.
پیوسته بدین حال بود تا خدای خود را ملاقات کرد.
=====================
چون حضرت سیّدالشهدا(ع) به درجه رفیع شهادت رسید، اسب آن حضرت در خون آن حضرت غلطید و سر و کاکل خود را به آن خون شریف آلایش داد و به اعلی صوت بانگ بر آورد و روانه به سوی سراپرده شد،چون نزد خیمه آن حضرت رسید، چندان صیحه کرد و سر خود را بر زمین زد تا جان داد.
دختران امام(ع) چون صدای آن حیوان را شنیدند از خیمه بیرون دویدند، دیدند اسب آن حضرت است که بی صاحب، غرقه به خون می آید، پس دانستند که آن جناب شهید شده، آن وقت غوغان رستاخیز از پردگیان سرادق عصمت بالا گرفت و فریاد«واحسیناه» و «وا اماماه» بلند شد.
امّ کلثوم دست بر سر گذاشت و بانگ ندبه و عویل برداشت و می گفت:
«وا مُحَمَّداه، واجَدّاه، وانبِیّاه، وا اَبَاالقاسِماه، واعَلِیّاه، واجَعفَراه، واحَمزَتاه، واحَسَناه، هذا حُسَینٌ بِالعَراءِ صَریعٌ بِکَربَلا مَحزوزُ الرّاسِ مِنَ القَفا مَسلُوبُ العِمامَةِ وَالرّداء.»
و آن قدر ندبه و گریه کرد تا غش کرد.


اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا ذَبیحَ العَطشان

وای حسین کشته شد.....وای حسین کشته شد.......وای حسین کشته شد....





اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَباالفَضلِ العَباس ابنِ امیرِ المؤمِنین (ع)
مرثیه ام البنین در مصیبت فرزند رشیدش حضرت عباس(ع)
ای کسی که دیدی حضرت عبّاس را:حمله میکرد بر گـله های گوسفند
و پشت سر او بودند فرزندان حیدر همچون شیر بالدار
به من خبر دادند که ضربت به سر فرزندم رسید در حالیکه دست نداشت
وای بر من که سر فرزــندم از ضربت عمود پیچیده شد
اگر شمشیر در دست تو بودهرگز کسی نزدیک تو نمی گردید.

اونا که یوسفُ دیدن همه دستها رو بریدن
اگه عباسُ می دیدن همه سرها می بریدن

زبانحال حضرت اباالفضل العباس (ع) خطاب به امام حسین(ع) در کنار نهر علقمه:
من مانده ام تنهای تنها ............
من مانده ام تنها میان سیل اعدا ....حبیب من .... حسین جان

السَّلامُ عَلَی الحُسَین و عَلی علیِ بنِ الحُسین...
در حرم حسینی یک موقعیت استثنایی توجه همه را به سوی خود جلب میکند.پسری به احترام پدر در پایین پای او به خدمت ایستاده، و ضریح خود را کوچکتر ازضریح پدر اما متصل به آن بر پا داشته است.
او از همه به جدش شبیه تر بود و در دل پدر جای دیگر داشت....
ظهر عاشورا داغ شده است.با لبان خشکیده نماز ظهر هم خوانده شد.لشکر کوچک و با عظمت حسین(ع) در سه گروه بیست و چند نفره فصلی از نبرد را گذرانده اند.اکنون همه اصحاب به وعده خود وفا کرده اند؛
نوبت به خاندان حسین(ع) رسیده است.اولین کسی که زانوی ادب در برابر حسین(ع) بر زمین زد و اجازه نبرد خواست کسی نبود جز فرزند رشیدش علی اکبر(ع).آن مظهر عظمت _ که به اصحابش فوراً اجازه جنگ نمی داد_ این بار بی درنگ اجازه داد و فرزند عزیزش را روانه میدان کرد.این است که در زیارت آن عزیز میگوییم:
«اَلسَّلامُ عَلی اَوَّلِ قَتیلٍ مِن نَسلِ خَیرِ سَلیلٍ مِن نَسلِ اِبراهیمِ الخَلیل.
سلام بر اولین شهید از نسل بهترین فرزند از نسل ابراهیم.»
پسر در برابر چشمان پدر به میدان میرود، اما عمر سعد با پسرش نظاره گر این منظره اند، غافل از روزی که دست انتقام آنان رابرباید.
از خیمه ها فاصله گرفته است. مردم با اولین نفر از بنی هاشم رو به رو شده اند که پا به میدان گذاشته است.چهره اش که تمام نمای پیامبر(ص) است باعث تعجب همه شده است و چنان نورانی و خوش سیماست که بسیاری از آمدن به جنگ او ابا دارند.
در برابر لشکر قرار گرفت تا خود را معرفی کند و کسی نگوید که خبر نداشتم!
« من علـی فرزنـد حسین بن علـی (ع) هستم.
قسم به بیت خداوند، که ما به پیامبر سزاوارتریم.
به خدا قسم فرزند زنازاده بر ما حکم نخواهد کرد.
آیا نمی بینـید چگــونه از پدرم حمایـت می کنم؟»
در وسط میدان جنگ ایستاده، مبارز می طلبد. اما کسی را جرئت قدم گذاشتن در میدان او نیست.مدتی را به جنگ تن به تن با معروفترین جنگجویان یزیدی گذراند و همه را به درک واصل کرد.
جنگ تن به تن پایان یافت . دیگر کسی را یارای پاسخ به ندای«هَل مِن مُبارز» علی اکبر (ع) نبود.با آنکه تشنه بود خود رابه لشکر دشمن زد.همچنان شمشیر میزد و چپ و راست لشکر را می شکافت تا آنکه صد و بیست نفر را با دست خود به جهنم فرستاد.
میدان کربلا التهابی دیگر گرفته است.علی اکبر(ع) بار دیگر با پدر وداع کرد و راهی میدان شد.این بار سیل لشکریان دشمن را به برخوردی تهدید گونه مورد خطاب قرار میدهد:
«من علــــی هستــــم و دروغ نمی گویـم.
پیـــــرو جــــدم مصطـــفای پـاک هستــــم
با شمشیر ضربت های اعجاب انگیز میزنم،
ضربت جوانـــی که قصد فرار کـردن ندارد.»
...حمله کرد.چنان حمله شدید بود که چپ و راست دشمن را به هم درآویخت.آنچنان شمشیر زد که هشتاد نفر دیگر را به دست خویش به درک فرستاد.
از شمشیر علی اکبر(ع) مرگ بر سر دشمن میبارید.آنان عاجزانه در جستجوی حیله ای بودند، چرا که تاب مقاومت نداشتند.
مُنقذ بن مُرّه عهده دار حیله شد و گفت: اگر بار دیگر این جوان چنین مرگ بر سر مردم ببارد من در برابر او قرار خواهم گرفت!
حضرت علی اکبر(ع) بار دیگر به شدت حمله کرد.منقذ که خود را به نزدیکی حضرت رسانده بود نتوانست در برابر ایشان قرار گیرد.این بود که کمین کرد و تیری به سوی حضرت رها کرد.
آن تیر بر گلوی مبارک علی اکبر(ع) اصابت کرد و فواره خون طاقت از حضرتش گرفت.اکنون دستها یارای جنگ را از دست داده اند.همان تیرانداز مکار از فرصت استفاده کرد و ضربتی بر سر مبارک آن حضرت زد.علی اکبر(ع) دیگر نتواست بر فراز اسب بماند...خود را خم کرد و دست در گردن اسب انداخت.
چشمان اسب را هم خون گرفته بود. این بود که بی اختیار حضرت را میان لشکر دشمن برد. مردم زخم خورده فرصت را غنیمت شمردند و در حالی که برای حضرتش قوتی نمانده بود،هرکس شمشیری بر بدن مبارک او زد.
اینگونه...این همه ضربت برکسی که اکنون توان دفاع از خود را نداشت
بدنی پاره پاره از او باقی گذاشت که تا ابد گفتند:
« فَقَطَّعُوهُ بِسُیوُفِهِم اِرباً اِرباً»....
وای علی اکبرم ...........نور دو چشم حیدرم...................
وای علی اکبرم...


سلام برحسین(ع)...سلام بر محرم...سلام بر عشق وخون.
چشمهایم را می بندم...بوی تو را استشمام میکنم...بوی بهار جاودانگی تو می آید.
صدایت را می شنوم...صدای هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی...که مرا میخوانی...اما نه برای اینکه یاریت دهم...برای اینکه تو مرا یاری دهی...
یاریم دهی تا خود را دریابم...در این وانفسای غربت.
بغضی فرومانده...درگلو...صدایت میزنم...
حسین...حسین...حسین...
صدایم را میشنوی؟ تو را میخوانم...آیا غیر از تو کسی هست که مرا یاری دهد؟ نه!!! به خدا قسم که فقط تویی...یاری دهنده من!
صدای زنـگ کاروانــت به گوش میرسد...به این ســو
می آیی! امّا نه تنها...با عبّاس...علی اکبر...قاسم...
آه، خدا کند گوشهایم اشتباه کنند...صدای دیگری میشنوم...صدای کاروانـــی است کـه بـه دنبـــال شمـا می آید! صدای کاروان مرگ است...
حسین...حسین جان! به این سمت نیا...که مرگ بدرقه کننده کاروان تست.
حسین جان! بگذار رازی را که خود میدانی برایت بگویم...
میدانی چرا هرسال تمام عالم ده روز و ده شب برایت به سر و سینه میزنند و می نالند...اشک می ریزند و خون گریه می کنند...امّا ناگهان، عصــر عاشورا تمــام ناله ها در گلو حبس میشود؟
روز اول محرّم ...روز دوم محرّم...هشت روز مانده... هفت روز مانده تا روز واقعه...
همه در تلاشند...خدایا چه کنیم!...خدایا من چه کنم! نمیخواهم امسال هم ندای هَل مِن ناصِر حسین بی جواب بماند...چه کنم!
تمام عالم به سرو سینه میزنند...همه دور همدیگر جمع میشوند...عَلَم و کُتل...پرچم سیاه...پیراهن مشکی...اینها همه برای دفاع از تو آمده اند.
ده روز...ده شب...و ...ظهر عاشورا...
آه، خدای من ...هر چه کردم ، امسال هم نتوانستم ندای حسین را لبیک بگویم.
چرا...چرا...؟
عصر عاشورا...
تمام غوغاها خوابید...ناله ها در گلو حبس شد...بغضها شکست.............حسین کشته شد.....................
آی مردم عالم...دیگر تلاش هیچ فایده ای ندارد....
.........................حسین کشته شد.......................
اما...اما...حسین جان !من مــی دانم و تو نیز میدانی...
یک سال ...یک روز...یک ظهــر عاشورا...یک مرد آسمانی... از تبار تو...
...یوسف فاطمه می آیدو انتقام خونت را برای همیشه میگیرد.


أینَ بَقِیَّه اللهِ الَّتی لا تَخلوُ مِنَ العِترَتِ الهادِیَه...
دلهای مشتاقان در انتظار مقدم کسی می تپد که شمع وجودش،محفل آرای بزم وجود است و دریای جودش ، روح بخش هر موجود، که...
... بِیُمنِه رزقَ الوری و بِوجودِهِ ثبتت الأرضِ و السَماء.
غمش در نهان خانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریـه ام ناقــه در گل نشیند شیفتگانش هر بامداد ، با یاد او سر از خواب بر می دارند و شبانگاهان از هجر روی او دیده تر می سازند که این ستاره تابان از پس پرده غیبت به درآید و خاک مقدمش، توتیای دیده دلدادگان شود.
**************
دلبــــر به ما رسیـــد جفـا را بهانه کرد
افکند ســر به زیر و حیـــا را بهانه کرد
آمــد به بــزم ، دیــد منِ تیــــره روز را
ننشست و رفت تنگی جا را بهانه کرد
رفتـم به مسجـــد از پی نظّـاره رُخش
بر رو گـرفت دست و دعــا را بهانه کرد
آغشتـه بود پنجه اش از خون عاشـقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
یابن الحسن...مَتی تَرانا و نَراک.....
**************
سلام به شما دوستان عزیز...
سلام به شما خوبان که در این مدت با نظرات زیبا و دلنشینتان کلبه کوچک مرا مزین کردید.
خوشحالم که در نبود من شما عزیزان بارها و بارها ماه گرفته را روشن کردید.از همه شما ممنونم...و شرمنده از اینکه در این مدت نتوانستم پاسخگوی محبتهای شما بزرگواران باشم.
بالاخره یک ماه دوری از دنیای اینترنت گذشت...
امیدوارم بتوانم از این به بعد در خدمت شما دوستان عزیز باشم.
باز هم از همه شما ممنون و سپاسگذارم...