|
رَبُّ المَشرقَینِ و رَبُّ المَغرِبَین* فَبِــاَیِّ آلاءِ رَبِّکُـما تُکَـذِّبان
|
به خط پایان نزدیک شده بودم.
از بقیه جلوتر بودم.
برایم عجیب بود.من تازه شروع کرده بودم.
وقتی سوت شروع مسابقه را زدند تو حال و هوای خودم بودم.
چشم که باز کردم دیدم به آخر خط رسیدم.
برگشتم...نگاهی به پشت سرم انداختم.اکثرشرکت کننده ها مثل من تو عالم هپروت بودند ولی با سرعت به طرف خط پایان می دویدند.
یکی دو نفر....فقط یکی دو نفر می دونستند که دارن مسابقه میدن!
من و چند نفر دیگه با هم به خط پایان رسیدیم.
فقط چند قدم دیگه مونده...رسیدم ....رسیدم ....امّا !!!؟؟؟......
امّا اینجا ... آخر خط....روی یه تابلو سفید نوشته بود:
........... «غسالخانه»............
تازه فهمیدم توی مسابقه زندگی شرکت کرده بودم!!!




* یا اَیُّهاَ العَزیزُ مَسَّنَا وَ اَهلَناالضُرُّ وَ جِئنا بِبِضَاعَةٍ مُزجَاةٍ فََأَوفَ لَنَا الکَیلَ وَ تَصَدَّق عَلَینَا إنَّ اللهَ یَجزِی المُتَصَدِّقِین *
عزیزا؛ ما و خاندانهایمان را سختی ورنج فراگرفته، وبا کالاهایی ناچیز به درگهت آمده ایم،پس تو پیمانه ما را لبریز کن، و بر ما تصدّق فرمای که البته خداوند بخشندگان را پاداش نیک دهد.

میلاد با سعادت و فرخنده گل سرسبد هستی، بقیة الله الاعظم، قطب دایره امکان، حضرت ولی عصر صاحب الزمان(عج) بر تمام چشم انتظاران مقدم گل نرگس مبارک باد.
به تماشای طلوع تو، جهان چشم به راه
به امید قدمت، کون و مکان چشم به راه
به تماشای تو ای نور دل هستی، هست
آسمان، کاهکشان کاهکشان چشم به راه
رخ زیبــــای تو را، یاســـمن آینه به دست
قد رعنـــای تو را ســرو جوان چشم به راه
در شبستان شهود اشک فشان دوخته اند
همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه
دیدمش فرشی از ابریشم خون می گسترد
در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه
نازنیـنــا! نفســـــی اسب تجلّــــی زین کن
که زمین، گوش به زنگ است و زمان چشم به راه
آفتـــابـا! دمـــــی از ابر بــــــــرون آ، که بود
بی تو منظومه امکان، نگران، چشم به راه
«زکریا اخلاقی»

عزیز دل!
...تو در پشت پرجین آسمانی کدام معنویت پنهان شده ای که چشم مادی هیچ کبوتر اشتیاقی نمی تواند پیدایت کند؟!
تو بر سجاده کدام ابر نماز می خوانی که هر بار صاعقه ای آرزوی دیدارت را به آتش می کشد؟!
تو آینه دار تجلی کدام صفت خداوندی که هماره در مرز میان ظهور و اختفا گام میزنی؟
تو چگونه آشکاری که دست دیدار هیچ چشمی به قامت بلند تو نمی رسد و چگونه پنهانی که همه وجود، خبر از حضور تو می دهد؟
تو چگونه پنهانی که هر سحرگاه چراغ آویخته بر افق را تو روشن می کنی و به میانه آسمان می کشانی و هر غروب، سوی آن را تو کم می کنی و در پشت کوهها می نشانی؟
تو چگونه پنهانی که حیات ما مرهون تنفس توست و آسمان بر دستهای تو ایستاده است و زمین با گامهای تو استوار مانده است.
تو چگونه پنهانی که ما تنهاییهایمان را به تو اقتدا می کنیم و در سبحه جماعتمان رشته موّدت تو را می یابیم؟
ما از آن، به تمامی پنجره ها عشق می ورزیم و بر آستانه همه درهای رو به افق سجده می بریم که روزی پنجره ای تصویر روشن تو را قاب خواهد کرد و دری پایبوس ظهور تو خواهد شد.
ما تنهایان و بی کسان عالم ، بی قرار آن لحظه ایم که تو پشت به کعبه بسپاری و با بشارت آمدنت جهان را طراوت بخشی.
«سید مهدی شجاعی»






به امید روزی که جشن نیمه شعبان را در حضور صاحب جشن و گل نرگس به سرور بنشینیم.









اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَوَّل قَتیلَ مِن نَسلِ خَیر سَلیل مِن سُلالة اِبراهیم خَلیل...
سلام بر تو ای علی اکبر اوّل فدایی از بهترین نسل دودمان ابراهیم خلیل.
این علی را با خدایش نسبتی است
اکبر از الله اکبر قسمتی است
ای همــــــای عــرض پیـــمای وجـود
سایه ات ممدود بود و کس نبود
قلــــــزم امـــــواج ناپیـــــدای عشق
بی نهایت عشق در دریای عشق
تو به بحــر عشق حق مستغرقــــی
غرق انــدر نور حقــی، تو حقــی
تو پدر را چـــــــون وجــــــود قابلـــی
کشتی طوفانـیـــش را ساحـــلی
میلاد با سعادت حضرت علی اکبر(ع) مبارک
قطره ای از دریای کرامت حضرت علی اکبر(ع):
فقیه وارسته، آیت الله محمد مهدی مرتضوی لنگرودی عبدالصاحب می فرمود:
«در شمال استان مازندران، جنگلی بود که داراری درختان صاف و بلندی که دارای امتیازات تجارتی فراوانی بودند وجود داشت.عده ای از سارقین و دزدان مازندرانی، تصمیم گرفتند تا این درختان را قطع کرده و به هر طریق ممکن به فروش برسانند.برای اینکه بدون مزاحمت بتوانند کار خود را به انجام برسانند، نقشه ای چیدند.آنان به مردم اعلام کردند که درختان این بخش از جنگل مورد نظر حضرت اباالفضل العباس(ع) می باشد و تبلیغات وسیعی را راه انداختند.شبها نیز چراغ فانوسهایی را در میان شاخه درختان روشن می کردند تا مردم بیشتر ترسیده و باورشان شود.
لذا تا مدتی از طریق این نقشه، موفق شدند تا از ورود و داخل شدن مردم به آن منطقه، ممانعت ایجاد نمایند.حال وقت آن رسیده بود که دزدان سراغ جنگل رفته و درختان آن را قطع نمایند.
بنابراین با امکانات از قبل تهیه شده، به سراغ جنگل رفتند.وقتی بساط و وسائل خود را آماده نموده تا درختان را قطع نمایند،به یکباره سواری با هیبت و شکوه فراوان ظاهر شد و با صدای رسا نهیب زد که: درختانم را قطع ننمائید!
دزدان که با این منظره مواجه شدند، رو به آن سوار نموده و گفتند: این درختان ملک هیچ کس نیست و این نقشه ای بود که خود ما طرح ریزی کرده بودیم.امّا آن سوار فرمود:هرچه می خواهد باشد.فعلاً این درختان به نام من هستن شما اجازه ندارید آنها را قطع کنید.
دزدان جسارت نموده و سوار را مورد استهزاء و عتاب قرار دادند و بدون توجه ارهّ ها را بر تنه درختان کشیدند. با کشیدن ارهّ دست گروهی که مشغول بودند قطع شده و بقیه نیز از ترس رو به فرار می گذارند.
حال دزدان گیلانی هم یاد گرفته و با همین حیله و نقشه روانه جنگلهای گیلان می گردند.امّا این دفعه دیگر نذر ابوالفضل(ع) نکردند، بلکه نظر کرده علی اکبر(ع) معرفی نمودند.امّا همینکه می خواستند درختان را ببرند، اسب سواری بسیار موقر و با جلال و شکو بر آنها ظاهر می شود و ابتدا آنان را از قطع نمودن درختان نهی می نماید.لکن دزدان جسارت کرده، توجهی نمی کنند که با شمشیر آبدار سوار رشیدی که خود را حضرت علی اکبر(ع) معرفی می نماید، مواجه شده و با ضرباتی دستان عده ای از آنان قطع می گردد.بقیه نیز از کردار خود پشیمان می شوند.







یه روز ...من و بابا و مامان...توی بهشت قدم میزدیم.
بابا آدم
مامان حوّا
و من
روی دیوار بهشت یه شکاف دیدم.
چشمهام در شکاف دیوار گم شد.
بابا آدم ...مامان حوّا ...با یه سیب سرخ.
بوی سیب توی بهشت پیچید.
بابا و مامان حالا دیگه میدونستن سیب سرخ چه مزه ای داره!
هر سه تایی از همون شکاف دیوار بیرون بهشت را دید زدیم ...و حالا....
سالهای خیلی خیلی زیاد به اندازه تمام بچه های بابا و مامان....
من و بابا آدم و مامان حوّا اینجا زندگی می کنیم...روی زمین...پشت دیوار بهشت...همونجایی که از شکاف دیوار دیدیمش.
دیگه سیب های سرخ خوشمزه نیستند...
کاشکی شکاف روی دیوار رو ندیده بودم!











السَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِاللهِ الحُسَین(ع)
السَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا الفَضل العَباس(ع)
السَّلامُ عَلَیکَ یا سَیِّد السّاجدین یا زَینَ العابِدین(ع)
آفتاب برآمد
نور عالم را فرا گرفت
نورٌ عَلی نور شد
ظلمت در پس پرده نور مستور شد
حسین(ع)، سفیر عشق آمد...آمد تا مردانگی و ایثار را معنا بخشد.
عباس(ع) آمد تا برای همیشه در رکاب حسین جانبازی کند.
...و سجاد(ع) آمد تا زمین و آسمان را شرمنده سجود خویش کند.

من که از روز ازل احساسی ام
هرچه بادا تا ابد عباسی ام
سینه خیز کوی احساس حسین
می روم تا بیت العباس حسین
عالم عشق تو چیز دیگریست
محشر نام تو نامت محشریست


میلاد با سعادت انوار عالم هستی، ستارگان آسمان ولایت و امامت، حضرت امام حسین(ع)، حضرت اباالفضل العباس(ع) و حضرت علی بن الحسین، زین العابدین(ع) بر همه دوستداران و شیعیان اهل بیت مبارک باد.













