|
رَبُّ المَشرقَینِ و رَبُّ المَغرِبَین* فَبِــاَیِّ آلاءِ رَبِّکُـما تُکَـذِّبان
|
سلام.
دیشب داشتم با خودم فکر می کردم.یه فکر خیلی خوب!...از اون فکر های که مو رو به تن آدم سیخ می کنه! ولی خدائیش هیجان انگیزه!!!!!!
اصلاً چطوره فکرم رو برای شما هم تعریف کنم...شاید خوشتون بیاد و شاید هم تو دلتون بگید: این دیگه کیه! لابد دیوونه اس! اما نه من دیوونه نیستم...شاید هم هستم ...الله اعلم.
داشتم می گفتم...دیشب با خودم فکر می کردم که............
من مُرده ام.نمی دونم چند سالمه و کجا هستم.فقط اینو می دونم که آخر هیجان اینجاست.فک و فامیلها، آشنا ها و حتی اونهایی که می خواستن سر به تنم نباشه حالا اطرافم جمع شدن.بعضی هاشون احساسات به خرج میدن و تو سر و کله خودشون میزنن.بعضی هاشون هم سری تکون میدن و میگن: آخی، حیف شد، بنده خدا چه زود مُرد.همین پریروز بود داشت با ما می گفت و می خندیدها!......
خلاصه اینکه وقتی همه جمع شدن! (البته اگه وقت داشته باشن و کار اورژانسی براشون پیش نیاد) جنازه من رو از خونه میبرن بیرون...مستقیم به طرف قبرستان.عجله هم می کنن که به شب نخوره یه وقت ترس برشون نداره!
دویدیم و دویدیم به قبرستون رسیدیم...انتهای قبرستان، غسالخانه است.زن غساله چشم به راه من نشسته...تا من رو از دور می بینه خوشحال میشه که رزق و روزی امروزش هم از راه رسید.اینو از برق چشمهاش فهمیدم!
وارد آخرین حمام دنیا که یه اتاق سرد و یخ زده است می شم.بدن سردم رو روی سردترین سنگ دنیا قرار می دن....زن غساله میگه بسم الله...
شروع میکنه به شستن من.اول آب رو با سدر قاطی می کنه و می ریزه رو سر و بدنم و برای بار دوم با آب کافور بدنم رو غسل میده و سومین بار با آب خالص ....
حالا نوبت کفن کردن من رسیده...عجب لباس خوشگل و سفیدی...یاد لباس عروسم می افتم.فقط امیدوارم لباسم کربلائی باشه و متبرک به ضریح مولایم امام حسین(ع).
یکی دو نفر به غساله کمک می کنن و جنازه ام را روی سنگی که کفنم روی اون پهن شده قرار می دن.درون لباس جدید جا میگیرم.غساله یه مهر کربلا میگذاره روی پیشانی ام و اونو با یه پارچه محکم به سرم می بنده.
یه مقنعه از پارچه های کفن درست می کنه و اونو روی سرم می اندازه ...حالا شدم یه خانوم...باید با حجاب کامل برم ملاقات خدا.
شست پاهایم را به هم می بنده...انگشتر تربت رو به دستم می کنه...
لباسهایم رو یکی یکی به تنم می پوشونه...
حالا آماده رفتن هستم.صورتم رو باز می گذاره و به نزدیکانم می گه اگه دوست دارین برای آخرین بار این میت بیچاره رو ببینید بیایین که دیدار می افته به قیامت...
اونهایی که هنوز از من نمی ترسن میان و باهام خداحافظی می کنن.اونهایی هم که می ترسن صورتشون رو بر می گردونن که مبادا چشمشون به یه مرده بیافته!
خُب! حالا من آماده ام.مرکب چوبین دم در غسالخونه منتظرم ایستاده تا یه مسافر دیگه رو به مقصد آخر برسونه.
جنازه ام رو گوشه ای روی زمین میگذارن...نماز میت میخونن...خدا قبول کنه.
سوار بر مرکب آخرت، روی دست مردهای فامیل، دارم میرم به سمت خونه جدیدم...و این ندا من رو همراهی می کنه...به شرف لا اله الا الله...
قبرم از قبل آماده شده...یه خورده ترس برم میداره...اطرافیان ملاحظه می کنن و سه بار تابوت رو روی زمین میگذارن تا ترس من بریزه.
منزل نو مبارک مهتاب خانوم! اینو خودم به خودم میگم.ولی خودمونیم عجب خونه وحشتناکیه!
یکی از محارم جنازه ام رو داخل قبر میگذاره...همه زل زدن به ته قبر. میخوان ببینن چه بلائی سر من میاد!
محرم من صورتم رو باز می کنه و روی خاک سرد قبر میگذاره...فکر کن! تا دیروز اگه هزار رقم کرم به صورتم نمی زدم پوستش اوف می شد...و حالا......
راه رو باز کنید...حاج آقا دارن میان برای تلقین میّت...محرم با دست تکونم میده یعنی مهتاب خوب گوشهات رو باز کن ببین حاج آقا چی میگه...یه عمر نشنیدی و یا خودت رو به نشنیدن زدی ! حالا بشنو....
میشنوم....اِسمَع اِفهَم یا مهتاب بنت عبّاس...هَل اَنتَ عَلَی العَهد الَّذی فارَقتَنا عَلیهِ مِن شَهادةِ أن لا اِله اِلا الله....
تمام بدنم می لرزد...از خجالت و از شرم....
خدایا ....خدایا.....خدایا.....خجالت می کشم که بگویم مرا ببخش!
قبر تاریک می شود...سنگهای لحد را یکی یکی داخل قبرم می چینند.دیگر هیچ چیز را نمی بینم.صدای آوار شدن چیزی را می شنوم....
خروارها خاک ...هر کسی برای اینکه ثوابی برده باشد مشتی خاک بر روی من می ریزد.من شده ام سوژه ثواب....فاتحه ای و قطره اشکی از سر دلسوزی...البته نه برای من...برای بازماندگان.
من اینجا هستم...تنهای تنهای تنها...
خدایا به فریادم برس.

بِســــــــــــمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیـــــــــــــم
سلام عزیزترینم!
سلام ای همه آمال و آرزوهای من!
خواستم برایت نامه ای بنویسم؛ اما کمتر از آنم که بتوانم با بزرگی چون تو سخن بگویم و حرف دل بنویسم.
از آقایم امیرالمؤمنین علی (ع) کمک گرفتم و برایت این نامه را نوشتم.
ای خدای من،
به اینکه همیشه از قدیم به یاد من بوده و بر من لطف داشتی آسوده نشسته ام...جانم به فدایت
ای خدا، ای مولای من
چه بسیار زشتیها که از من پوشاندی و چه بسیار بلاهای سنگین که از من بازگرداندی...شکر و سپاسم را بپذیر
و چه بسیار لغزشها که از آن نگهم داشتی و چه بسیار ناراحتیها که از من دور کردی...سجده شکر مرا بپذیر.
و چه بسیار مدح و ثنای خوبی که من شایسته اش نبودم و تو آن را منتشر ساختی...جانم به قربانت
اِلهی وَ رَبی مَن لی غَیرُک...
ای معبود من و ای پروردگار من!
جز تو که را دارم که رفع گرفتاری و توجه در کارم را از او درخواست کنم.
...ای انیس روزها و شبهای تنهایی من...جانم به فدایت.
ای پروردگار من!
بر ناتوانی بدنم و نازکی پوست تنم و باریکی استخوانم رحم کن؛ ای کسی که آغاز کردی به آفرینش من و به یاد من و به پرورشم و به احسان و خوراک دادنم...شکر... شکر...ممنونتم خدای خوبم.
ای معبود و آقا و مولا و پروردگارم؛
من بر عذاب تو صبر می کنم، اما جگونه بر دوری تو طاقت آورم.
به عزتت سوگند ای آقا و مولای من!
به راستی سوگند می خورم که اگر زبانم را در دوزخ باز بگذاری حتماً در میان دوزخیان شیون به سویت سر میدهم... و قطعاً مانند عزیز گمگشتگان بر دوری تو گریه و زاری می کنم، و با صدای بلند تو را میخوانم و می گویم : کجائی ای یار و نگهدار مؤمنان!...
دوستت دارم خدا جون....با تمام وجود دوستت دارم.
فدایت شوم ....جانم به قربانت.......بنده عاصی و ناچیز تو....مهتاب


سلام.
امروز مطلبی را برایتان می نویسم که برای خودم فوق العاده جالب است.امیدوارم متن زیر برای شما هم جذاب باشد.
حدود سه هفته پیش ، اواسط ماه مبارک رمضان برای بازدید از نمایشگاه قرآن رفته بودیم.
طبق معمول فروشندگان غرفه ها بروشورها و برگه های تبلیغاتی زیادی به دستمان دادند.اما از میان همه آنها یکی برای من بیشتر از بقیه جالب بود و شاید هم بتوانم بگویم مثل بقیه آنها نبود.
در یکی از غرفه های مختص به درالقرآن کریم اصفهان برگه ای را به بازدیدکنندگان می دادند با عنوان"پیامی برای شیعیان".
در این پیام حدیثی از امام صادق(ع) نوشته شده بود که جواب یک سؤال چندین ساله من در مورد یکی از آیات قرآن بود.
آیه شریفه (72) سوره احزاب:
بِســـــــــــــــمِ اللهِ الرَّحمنِ الّرحیم
«إنّا عَرَضناَ الأمَانَةَ عَلَی السَّمَواتِ وَالأرضِ وَ الجِبَالِ فَأَبَینَ أَن یَحمِلنَهَا وَ اَشفَقنَ مِنهَا وَ حَمَلَها الإنسَانُ إنََّهُ کَانَ ظَلُوماَ جَهُولاً*»
« ما امانت (ولایت الهی) را بر آسمانها و زمین و کوهها عرض داشتیم، آنها از حمل آن سر برتافتند و از آن هراسیدند؛ امّا انسان آن را به دوش کشید؛ او بسیار ظالم و جهول بود.»
سالها بود که هر وقت این آیه شریفه را می شنیدم با خودم می گفتم مگه نه اینکه خدا خودش انسان را خلق کرد و از او پیمان گرفت برای عبادت و بندگی اش.مگه نه اینکه انسان اشرف مخلوقات است و ....
پس چرا خداوند در این آیه انسان را ظالم و جهول خوانده آن هم به خاطر پذیرفتن چیزی که قبلاً در مورد آن از انسان پیمان گرفته بود.
این سؤال بارها برای من پیش آمد ولی هیچ وقت پاسخ درستی برایش پیدا نکردم.تا اینکه آن روز در نمایشگاه قرآن این آیه و تفسیر آن به دستم رسید.
تفسیری که پاسخ سوال دیرینه ام را داد.
شما هم این حدیث و تفسیر این آیه را بخوانید. مطمئناً برایتان جالب خواهد بود.
امام صادق(ع) فرمودند:
« خداوند ارواح ائمه علیهم السّلام را بر آسمانها و زمین و کوه ها عرضه کرد، آنگاه نور آنها همه جا را احاطه نمود.سپس فرمود: ولایت اینان نزد خلق من امانت است، کدام یکی از شما این امانت را با آن سنگینی به دوش گرفته و مدعی آن می شود؟
آسمانها، زمین و کوهها از ادعای منزلت در پیشگاه عظمت خدای خود امتناع نمودند...بعد از آن همیشه انبیای خداوند این امانت(مقام ولایت محمد و آل او صلوات الله علیهم اجمعین) را حفظ کردند و به اوصیا و مخلصین امّت خود خبر دادند،آنها نیز از ادعا و حسد نسبت به آن بر حذر بودند.ولی این امانت را انسانی که ریشه همه ظلم ها و فسادها تا قیامت از اوست، به دوش گرفت(یعنی ابوبکر لعنةالله علیه).این است معنای آیه شریفه "انا عَرضنا الاَمانة...".»
بحارالانوار ج11ص174







اللهُ اَکبَر، اللهُ اَکبَر
لا اِلهَ الاَّ اللهُ وَاللهُ اَکبَر
اَللهُ اکبَر و للهِ الحَمد
اَلحَمدُ للهِ عَلی ما هَدینا
وَ لَهُ الشَُّکرُ عَلی ما اَولینا

فرارسیدن عید بندگی، عید آزادی از اسارت نفس، عید عشّاق الهی، عید سعید فطر بر همه مسلمانان جهان مبارک باد.
