|
رَبُّ المَشرقَینِ و رَبُّ المَغرِبَین* فَبِــاَیِّ آلاءِ رَبِّکُـما تُکَـذِّبان
|
قال الصادق علیه السّلام:
« اِنَّ لِصاحِبِ هَذَالأمرِ غَیبَةً المُتَمَسِّکُ فیهَا بِدینِهِ کَخارِطِ لِشَوکِ القَتَادِ بِیَدِهِ»
صاحب این امر را غیبتی است ، هرکس در آن دوران به دینش چنگ زند گویا خارهای شاخه ی درخت قتاد(درخت خاردار) را با کف دستش می کَنَد.
« جاء الحق و زهق الباطل»
صَلَی اللهُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِالله...
صَلَی اللهُ عَلَیکَ یابنَ رَسولِ الله...
صَلَی اللهُ عَلَیکَ یابنَ اَمیرِالمؤمنین...
صَلَی اللهُ عَلَیکَ یابنَ فاطمةَالزَهرا ....
سلام بر تو حسین جان!
سلام بر لبهای خشک تو در ظهر عاشورا !
سلام بر قامت به خون خفته عباس !
سلام بر فرق شکافته علی اکبر!
سلام بر....هفتاد و دو ستاره آسمان عاشورا !
![]()

![]()
« الحَمدلله...ماشاءالله...و لا قُوة الا بالله. وَ صلیَ الله عَلی رسوله...
مرگ، بر بنی آدم، چون گردن آویزی بر گردن دختری زیبا آویخته است. و چه بسیار است ولع و اشتیاق من به دیدار پدرانم، چون اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف. و برای من قتلگاهی اختیار شده است که اکنون می بینمش. گویا می بینم که بندبند مرا گرگان بیابان بین نواویس و کربلا از هم می درند و از من شکمبه های خالی و انبان های گرسنه خویش را پر می کنند.»
این سخنان امام حسین(ع) پیش از هجرت از مکّه است...او می دانست چه روزهایی در پیش رو خواهد داشت.
![]()
از خیمه ها فاصله گرفته است.مردم با اولین نفر از بنی هاشم روبرو شده اند که پا به میدان گذاشته است. چهره اش که تمام نمای پیامبر(ص) است باعث تعجب همه شده است.«کانَ مِن اَصبَحِ النّاسِ وَجهاً»، و چنان نورانی و خوش سیماست که بسیاری از آمدن به جنگ او ابا دارند.
در برابر لشکر قرار گرفت تا خود را معرفی کند و کسی نگوید: «خبر نداشتم»!!
من عـــلی فـــرزند حســین بن عـــلی هســـتم
قسم به بیت خداوند، که ما به پیامبر سزاوارتریم
به خدا قسم فرزند زنازاده بر ما حکم نخواهد کرد
آیا نمـی بینید چگونه از پــدرم حمــایت می کنم؟
پس از این رجز به دشمن حمله برد و صدها نفر از لشکریان دشمن را به درک فرستاد....و.....
چشمان اسب را خون فراگرفته بود.این بود که بی اختیار حضرت را میان لشکر دشمن برد.مردم زخم خورده فرصت را غنیمت شمردند....
این گونه بود که از او بدنی پاره پاره باقی گذاشتند و تا ابد گفتند:«فَقَطَّعُوهُ بَسُیُوفِهِم اِرباً اِرباً».
ام البنین مادر عباس(ع) در ماتم او و برادرانش به بقیع می شد و چنان گریه سر میداد که دوست و دشمن از گریه های او گریان می شدند.
مرا دیگر مادر پسران مخوانید
که مرا به یاد شیران بیشه می اندازید
من پسرانی داشتم و به نام آنها مرا ام البنین می خواندند
و امروز صبح کردم در حالیکه دیگر فرزند ندارم
چهار تن فرزند بودند همانند کرکسهای کوهسار
یکی پس از دیگری کشته شدند و رگ وتین آنها قطع شد
بر سر نعش آنها نیزه ها به هم افتادند
و همه آنها از طعن نیزه بر زمین افتادند
آیا می دانستم چنانکه خبر دادند!
آیا عبّاس من دست راستش قطع شده بود؟!!

![]()