تبليغاتX
مــاه گـرفتــــه
رَبُّ المَشرقَینِ و رَبُّ المَغرِبَین* فَبِــاَیِّ آلاءِ رَبِّکُـما تُکَـذِّبان
                                 

« اللهُ يَتَوَفَّي الاَنفُسَ حينَ مَوتِها وَالّتي لَم تَمُت في مَنامِها فَيُمسكُ التَّي قَضي عَليها المَوتَ و يُرسِلُ الاُخري اِلي اَجَلٍ مُسمّيً اِنَّ في ذلكَ لاياتٍ لِقَومٍ يَتَفَكَّرونَ».

 

«خداوند است كه در وقت مرگ جانها را مي گيرد و نيز جان آنهايي را كه به خواب رفته و هنگام مردن آنان فرا نرسيده است، پس جانهايي را كه حكم مرگ بر آنها جاري شده در نزد خود نگه مي دارد و ديگران را تا زماني كه معين است باز مي فرستد، در اين براي آنهايي كه فكر مي كنند نشانه هايي روشن ديده مي شود».

                                                      

                                                                                                                                  سوره زمر، آيه 42

 

از آيات قرآن بر مي آيد كه خواب شباهت بسياري به مرگ دارد.از جمله آيه مزبور بر اين واقعيت صراحت دارد كه مرگ و خواب از جنس واحدي هستند و يك حكم دارند. در حال خواب بدن روي زمين است ولي روح انسان كه به طور نسبي دريافت شده در عوالم ديگر سير مي كند و بعد به سوي جسم بر مي گردد.

 

علامه مجلسي در جلد سوم بحارالانوار نقل كرده است: حضرت امام باقر(ع) فرموده اند: يكي از مواعظ لقمان به فرزندش اين بود كه مي گفت: فرزندم اگر در مرگ شك داري خواب را از خود دور ساز با اينكه چنين قدرتي نداري و اگر در قيامت ترديد داري كاري كن كه از خواب بيدار نشوي و اين را هم نمي تواني. اكنون اگر در اين دو موضوع انديشه كني خواهي دانست كه هستي تو به دست ديگري است و خواب مانند مرگ و نيز بيداري پس از خواب چون قيامت و معاد پس از مرگ است.

 

 

« كُلُّ نَفسٍ ذائقَةُ المَوتِ ثمَّ اِلينا تُرجَعونَ»

 

«هر انساني مرگ را مي چشد، سپس به سوي ما باز مي گردد».

 

از آيات و روايات چنين استفاده مي شود كه «مرگ» با شدّت ها و سختي ها و وحشت هاي گيج كننده همراه است. انسان را در يك حيراني و سرگرداني عجيب فرو مي برد. به انسان حالتي شبيه «مستي و بي هوشي» دست مي دهد! بر اثر رسيدن مقدمات مرگ هيجان فوق العاده اي تمام وجود انسان را فرا مي گيرد.گاه «مستي» بر عقل او چيره مي شود و او را در اضطراب و نا آرامي شديدي فرو مي برد. قرآن درباره سكرات مرگ چنين مي فرمايد:

 

« وجاءَت سَكرةُ المَوتِ بالحَقِّ ذلِكَ ما كُنتَ مِنهُ تَحيدُ»

 

« و سر انجام سكرات مرگ به حق فرا مي رسد(و به انسان گفته مي شود): اين همان چيزي است كه از آن فرار مي كردي.»

                                                   

                             

«مستي»‌در حالت مرگ، يا به سبب انتقال از جهاني به جهان ديگر است كه از هر جهت ناشناخته و مجهول مي باشد، همچون حالت هيجاني كه به نوزادان در هنگام انتقال از عالم جنين به عالم دنيا دست مي دهد و يا به سبب مشاهده كردن اوضاع و احوال و شرائط بعد از مرگ و قرار گرفتن در برابر نتيجه اعمال و ترسيدن از سرنوشت نهايي و يا به سبب جدايي از دنيا و افراد و كسان و اشياء مورد علاقه او.

براي محتضر و كسي كه در حال جان كندن است «سكرات» و مستي هايي است شبيه مستي شراب، گاهي اين مستي همراه با حسرت هايي است كه بيشتر باعث ناراحتي و بدبختي انسان مي شود.

به گفته حضرت امير مومنان علي (ع)، سكرات مرگ و تلخي جان كندن ،توام با حسرت از دست دادن آنچه داشتند بر محتضر هجوم مي آورد. مغز او را فشار مي دهد. در سكرات مرگ اعضاي بدن و دست و پاي انسان سست گرديده، در برابر آن رنگ خود را مي بازد...

محتضر در حالتي كه در بستر مرگ ست انگشت ندامت و پشيماني به دندان مي گزد ، از وضعي كه براي او به وجود آمده است ناراحت و در عذاب مي باشد. اين ها به سبب آن چيزهايي است كه هنگام مرگ برايش روشن مي گردد و چند لحظه ديگر مرگ گريبانش را مي گيرد...

مرگ به بدنش نفوذ مي كند. بر اعضا و جوارحش چيره مي شود و كارش به جايي مي رسد كه زبان و گوشش هماهنگ نيست. گوشش همچون زبانش از كار مي افتد. او در ميان بستگان خويش است اما نمي تواند حرف بزند. زبانش از حركت باز مي ماند، گوشش نمي شنود، چشمهايش به اطراف مي چرخد و پيوسته به صورت خويشانش مي افتد.حركت زبان بستگان را مي بيند اما صداي كلام آنها را نمي شنود.مرگ نزديكتر مي شود و چنگال آن تمام وجودش را مي گيرد! جشمهاي او همانند گوشهايش از كار مي افتد و روح از بدنش خارج مي شود.كار به جايي مي رسد كه او در ميان خويشانش همانند مردار مي شود! ديگر از او مي ترسند، از نزديك شدن به او وحشت دارند. نه پاسخ گريه ها را مي دهد و نه پاسخ آنها كه او را صدا مي زنند. بعد از آن جسدش را به عمق زمين منتقل مي كنند و او را تسليم عملش مي نمايند و از ديدارش دست مي كشند.

 

                     

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 9:29  توسط مهتاب  | 

                                         

 

اَللهُمَ رَبَّ شَهرِ رَمَضانَ الّذي اَنزَلتَ فيهِ القُرانَ...

 

حلول ماه مبارك رمضان بر همه روزه داران و ميهمانان خوان الهي مبارك .

 

 

سلام...

خدا رو شكر و هزاران مرتبه شكر كه يه بار ديگه توفيق پيدا كرديم ماه زيبا و پر بركت رمضان رو درك كنيم.

 

خوشگلترين روزهاي خدا از راه رسيد.سحرهاي پر از نور و افطارهاي پر از صفا.

رسيد موقعي كه احساس كني به خدا نزديكتر شدي.هميشه رزق خدا رو مي خوردي و متوجه نبودي...اما حالا مي نشيني كنار سفره افطار و حس مي كني كه صاحب اين سفره يكي ديگه ست.قرآن مي خوني و مي فهمي كه خدا حرفهاي تازه باهات داره....تو براي خدا درد و دل مي كني و اون براي تو.

دعا مي خوني و با خدا حرف مي زني...قرآن مي خوني و جواب حرفهات رو از خدا مي گيري.

دوست داري با تمام وجودت به بندگي اش اعتراف كني...

 

 

« منم كودكي كه پروريدي و ناداني بودم كه تعليم دادي مرا و منم گمراهي كه هدايتش كردي و منم پستي كه بلندش كردي و منم ترساني كه آسوده َاش ساختي و گرسنه اي كه سيرش كردي و تشنه اي كه سيرابش كردي و برهنه اي كه پوشاندي او را و فقيري كه بي نيازش كردي و ناتواني كه نيرويش دادي و خواري كه عزيزش نمودي و بيماري كه او را شفا دادي و سائلي كه عطايش كردي و گناه كاري كه مستورش ساختي....»

 

 

چقدر انرژي مي گيري وقتي باهاش اينطوري حرف مي زني.انگار از صبح تا غروب آفتاب سيراب از سرچشمه الهي بودي و هيچ نفهميدي كه نه آب خوردي و نه غذا...

 

انقدر مست حرفهاي خدا ميشي كه يادت مي افته يه روزي به وصالش مي رسي...آرزو مي كني كه اون موقع هم خودش به كمكت بياد...مي دوني كه خدا مهربونتر از اونيه كه بخواد يه بنده ناچيز و حقير رو عذاب كنه ...اما از اعمال خودت خبر داري...مي دوني مستحق عذابي ...مي ترسي ...

 

خداي من...

« ياريم كن به زاري بر خودم، زيرا من گذراندم به مسامحه و آرزو عمرم را و به منزله اي پست شدم كه نا اميد از خيرم. پس كيست كه بدحالتر از من باشداگر به اين حالت به گورم برده شوم كه آراسته اش نكردم براي خوابيدنم و فرش نكردم به كردار خوب براي آرميدنم. چرا گريه نكنم و ندانم چه سرانجامي دارم و مي بينم  نفسم را كه بر من خدعه مي بندد و روزگار فريبم مي دهد و در جنبش است بالاي سرم بالهاي مرگ.چرا نگريم؟ بلكه گريه مي كنم براي جان دادن ، بگريم براي تاريكي قبرم، بگريم براي تنگي لحدم. گريه كنم براي پرسش نكير و منكر از من. گريه كنم براي بيرون آمدنم از قبر، برهنه.

خوار با بار گناهي كه بر دوش دارم...»

 

خداي خوبم...عزيزم...براي هزاران و هزارمين بار از تو طلب مغفرت مي كنم.شايد من از توبه خسته بشم ولي مي دونم تو انقدر بزرگي و رحيم كه هيچ وقت از من نااميد نمي شي...كمكم كن كه تا هموني بشم كه تو دوست داري...كمكم كن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 8:33  توسط مهتاب  | 

 

محبوب خدا...

 

حضرت اميرالمومنين علي (ع) در خاطرات خود مي فرمايد:

 

   يك روز كه به آب نياز داشتم ، به قصد تطهير به منزل آمدم. هرچه صدا كردم: حسن! حسين! فضه! هيچكس جوابم را نداد.(دريافتم كسي در منزل نيست)

ناگهان صدايي از پشت سر شنيدم كه مرا به نام مي خواند: اباالحسن! عمو زاده پيامبر!

من سر برگرداندم اما چيزي نديدم. يك مرتبه متوجه شدم سطلي از طلا مملو از آب زلال به دست دارم كه حوله اي نيز بر آن آويخته است!

  

   نخست حوله را بر داشته بر دوش راست گذاشتم و سپس دستي بر آب رساندم كه ناگهان آب در دستانم جاري شد و از آن وضوي كاملي ساختم و همين كه نيازم به آب برطرف گشت سطل نيز ناپديد گشت و من نفهميدم چه كسي آن را پس گرفت!

 

شگفتا كه آب در نرمي همانند كره و در طعم و شيريني همچون عسل و در خوش بويي بسان مشك بود!

 

  در اينجا رسول خدا (ص) تبسمي فرمود و آن حضرت را در آغوش كشيد و ميان ديدگانش را بوسيد. آنگاه فرمود:

 

   « اباالحسن! مژده باد بر تو! آن سطل و آب و حوله اي كه ديدي همه از بهشت و فردوس برين بود... در شگفتم از مردمي كه مرا به خاطر محبت و علاقه اي كه به تو دارم سرزنش مي كنند در حالي كه خداي متعال و فرشتگان او بر فراز آسمان تو را دوست دارند».

 

دوباره مثل علي زاده مي شود؟ هرگز!!!

                                                

                                 مگر دوباره كعبه شكاف بردارد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 7:58  توسط مهتاب  | 

                                   

اَلسَّـــــلامُ عَلیــکَ ایُّــها العَلَـــمُ المَنصـــوب

 

میلاد با سعادت صراط مستقیم ، نَبَاءِ العَظیم ،مهر فروزنده هستی، بَقیةَ اللهِ فی اَرضِهِ ، قطب دایره امکان ، حضرت ولی عصر صاحب الزمان(عج) ، مبارک باد.      

       

 

با همه لحن خوش آوایی ام

در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر 

نغمه تو از همه پرشور تر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی

مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود

یک شبه حلال مسایل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم ، لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است

نامه تو خط امان من است

ای نگه ات خاستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر انداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما  

کی و کجا وعده دیدار ما

خبر آمد خبری در راه است

سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید، شاید

پرده از چهره گشاید ، شاید

 

                                               « مرحوم محمدرضا آغاسی»

 

                                       

روز را با یادت شب می کنم و هر شب منتظرت هستم. در تاریکی شبهای ظلمانی ، منتظر شنیدن گامهایت در پس کوچه ها ی انتظار هستم .آری من منتظر او هستم که او خود منتظر است.

شبها را به این امید روز می کنم و روزها را به این امید شب که تو بیایی. بیایی و دلهای زخم خورده مان را مرهم گذاری.

دیگر روزهای هفته برایم معنا ندارد.تنها به جمعه می اندیشم.ای کاش روز جمعه بود و جمعه ای معطّر نزدیک به جمعه «موعود». جمعه ای پر از عطر اقاقی ها، جمعه ای به عطر خوش محمّدی(ص) ، جمعه ای سرخ و حسینی (ع) ، جمعه ای سفید به پاکی دل منتظران عاشق و جمعه ای سبز به سبزی « جمعه حضور».

 

                       

 

انتظار...

 

یکی از نویسندگان، حکایتی در امید بخشی انتظار ، این اعتقاد زندگی بخش نقل کرده است.

 

  وی می گوید: در یک جلسه هفتگی که با یک استاد فرانسوی محقق در تشیّع (هانری کربن) تشکیل می شد، از پرفسور سوال شد: آیا راست است که بعد از جنگ، بازگشت محسوس در اروپا به معنویات و دینداری پیدا شده است؟ او پاسخ داد: کاتولیکها خیلی فعالیت می کنند، ولی فایده ندارد! مسیحیت دین گذشته و مرده است و جواب سوال روز و انتظارات آینده را نمی تواند بدهد. اسلام با آنکه دین تازه تری است، از نظر اهل تسنّن که پا از زمان پیغمبر جلو نگذاشته اند، با «خاتمیّت» باب معنویت و تربیت بسته می شود و ناظر به آینده نیست.فقط اقلیت «شیعه» هستند که با اعتقاد و انتظار «امام غایب» ، امیدوار به آینده دنیا و دارای روح و دل زنده اند و مسایل فلسفی و مشکلات زندگی را با نظر و اعتقاد و امید دیگری طرح می کنند.شیعه، نه فقط برای آینده مهرۀ معجزه آسایی در چنته دارد، بلکه در گذشته نیز مایه های افتخار و اتکای فراوان دارد؛ پیش رویش علی(ع) است که مادر دهر مانند او نزاییده و نخواهد زایید!

             

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 7:45  توسط مهتاب  | 

 

میلاد با سعادت آینه محمّدی(ص)، حضرت علی اکبر(ع) مبارک باد. 

 

لیلا، در آغوش سحر شمس الضحی آورده ای

                         قرآن گرفتــی در بغل یا مصطفی آورده ای

زادی علیِّ دیگــــــری یا مرتضـــــی آورده ای

                         حسن خداوند است این یا مجتبی آورده ای

بالله عجب شـــوری تو در نسل بتول انداختی

                            الحـــق که آل الله را یــاد رســول انداختی

 

                            

                               

 

یازدهم شعبان سال سی و سوم هجرت، در کوچه بنی هاشم در مدینه، خانه امام حسین(ع) حال و هوای دیگری دارد.لیل بنت ابی مره بن عروه در انتظار فرزندی است که اولین نور چشمی این خانه خواهد بود.لیلی از خاندانی بلند پایه از طائف به خاندان بنی هاشم آمده ، تا فرزندی هاشمی نسب ، محمدی صورت و حسینی سیرت به دنیا آورد.

 

 

******

اکنون خانه نور باران شده و لیلی فرزند را در آغوش گرفته است.

همه از شباهت او به پیامبر (ص) در حیرت مانده اند. هیچ فرزند و نوه ای برای پیامبر (ص) به دنیا نیامده که این همه شبیه به آن حضرت باشد.

اکنون جدش امیرالمؤمنین (ع) و عمویش امام حسن(ع) در این ولادت حاضرند و چهره یادآور پیامبر (ص) را به تماشا نشسته اند.آن هم بعد از 22 سال که حضرتش را ندیده اند.

******

 

همه در انتظار نام گذاری اولین فرزند حسین(ع) لحظه شماری می کنند. پدر اما در یاد مظلومی است که در کعبه ولادت یافت و خدا نامش را علی گذاشت. این است که می فرماید: « خدا هر پسری به من عنایت کند نامش را علی خواهم گذاشت».

این گونه نام «علی» و کنیه « ابوالحسن» برای نور چشمی حسین(ع) انتخاب شد. اکنون همه او را «علی» صدا می زدند و با هر ندایی نام علی بن ابیطالب(ع) در دلها زنده می شد.

 

     

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 8:48  توسط مهتاب  |