|
رَبُّ المَشرقَینِ و رَبُّ المَغرِبَین* فَبِــاَیِّ آلاءِ رَبِّکُـما تُکَـذِّبان
|
سالروز پيوند آسماني حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) مبارك باد.
هنگامي كه براي خواستگاري فاطمه رفتم،مجذوب حشمت و حرمت رسول خدا شدم و خاموش در برابر او نشستم؛ به خدا قسم كلمه بر زبانم جاري نشد.
رسول خدا(ص) كه چنين ديد پرسيد:چه مي خواهي؟آيا حاجتي داري؟
من همچنان خاموش ماندم و چيزي نگفتم.دوباره پرسيد و من باز ساكت بودم.تا اينكه براي بار سوم فرمود: شايد براي خواستگاري فاطمه آمده اي؟
گفتم: آري يا رسول الله!
فرمود: زرهي كه به تو داده بود، چه كردي؟
گفتم : دارم، اما چندان ارزشي ندارد و بيش از چهارصد درهم بها ندارد.
فرمود: همان را كابين فاطمه قرار بده و بهايش را نزد من بفرست.
.
.
.
يك ماه گذشت و من هر صبح و شام به مسجد مي رفتم و با پيامبر خدا(ص) نماز مي گذاردم و به منزل باز مي گشتم. اما در اين مدت صحبتي از فاطمه به ميان نيامد.تا اينكه همسران رسول خدا(ص) به من گفتند: آيا نمي خواهي كه ما با رسول خدا سخن بگوييم و درباره انتقال زهرا به خانه شوهر، با حضرتش گفتگو كنيم؟
گفتم:آري چنين كنيد.
آنها نزد پيامبر خدا (ص) رفتند و از آن ميان«ام ايمن» گفت: اي فرستاده خدا! اگر خديجه زنده بود چشمانش به جشن عروسي فاطمه روشن مي شد.
چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بفرستيد تا هم ديده زهرا به جمال شويش روشن گردد و سر و ساماني بگيرد و هم ما از اين پيوند فرخنده و شادمان گرديم؟! اتفاقاً علي هم چنين خواسته است.
پيامبر فرمود: چرا علي چيزي نگفت؟ ما منتظر بوديم تا او خود همسرش را بخواهد.
من گفتم: اي رسول خدا! شرم مانع من شود.
پس رو به زنان خود كرد و فرمود:پس هم اكنون حجره اي براي دختر و پسر عمويم آماده كنيد......
.
.
.
روز عروسي
...چون آفتاب غروب كرد، رسول خدا به «ام سلمه» فرمود كه فاطمه را نزد او بياورد.ام سلمه فاطمه را در حالي كه پيراهنش بر زمين كشيده مي شد،آورد.(حجب و حياي او از پدر به حدّي بود كه سراپا خيس عرق گشته بود و ) دانه هاي عرق از چهره او بر زمين مي چكيد.چون نزديك پدر رسيد پاي وي لغزيد.رسول خدا فرمود:دخترم ،خداوند تو را در دنيا و آخرت از لغزش حفظ كند.همين كه در برابر پدر ايستاد،حضرت پرده از رخسار منورش برگرفت و دست او را در دست شويش گذارد و گفت: خداوند پيوند تو را با دخت پيامبر مبارك گرداند.
علي! فاطمه نيكو همسري است،
فاطمه! علي نيكو شوهري است.
سپس فرمود : به اتاق خود برويد و منتظر من بمانيد.
.
.
.
من دست فاطمه را گرفتم و (به اتاق خود آوردم) و در گوشه اي به انتظار رسول خدا(ص) نشستيم.چشمان فاطمه از شرم بر زمين دوخته شده بود و من نيز از خجالت سر به زير داشتم. ديري نپاييد كه رسول خدا تشريف آوردند و فاطمه را در كنار خود نشانيد.سپس فرمود:فاطمه! ظرف آبي بياور.فاطمه برخاستو ظرفي آب آورد و به دست پدر داد.
رسول گرامي(ص) قدري از آن آب در دهان كرد و پس از مزمزه كردن در درون ظرف ريخت.سپس از دخترش خواست تا نزديكتر برود.فاطمه چنين كرد و پيامبر اندكي از آب ميان سينه او پاشيد.سپس مقداري از همان آب بر شانه و پشت او پاشيد. آنگاه دست به نيايش گشود و گفت:پروردگارا! اين دختر من است، عزيزترين كس در ديده من.پروردگارا! و اين هم برادر من و محبوبترين خلق تو نزد من است، خداوندا او را ولي و فرمانبر خود گردانو اهل او را بر وي مبارك گردان...
«برگفته از كتاب "خاطرات اميرمؤمنان(ع)"»
